تبليغاتX
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
تا اطلاع ثانوی اینجا تخته میباشد!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 17:1  توسط مهران | 
سلام

دوباره ایام امتحانات رسید و طبق معمول ...

حس و حال آپ کردن رفته

این شعر حافظ یه چیز دیگست:

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 12:36  توسط مهران | 
آقا  چند تا رباعی از بو سعید ابوالخیر در معرض دیدگانمان قرا گرفت.. کفمان ببرید.. در وبلاگمان نهادیمش..

امید آنکه از زمره ی کف بُر شدگان قرار گیرید..

اگه وقت کم دارید پر رنگ ها رو عمیق تر  بخونید..

 

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

 

گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب٬ بی ما وانگه

خواهی که دگر به خواب بینی ما را

 

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست

هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست

از خون دلم هر مژه‌ای پنداری

سیخیست که پاره‌ی جگر بر سر اوست

 

دردا که درین سوز و گدازم کس نیست

همراه درین راه درازم کس نیست

در قعر دلم جواهر راز بسیست

اما چه کنم محرم رازم کس نیست

 

اول رخ خود به ما نبایست نمود

تا آتش ما جای دگر گردد دود

اکنون که نمودی و ربودی دل ما

ناچار ترا دلبر ما باید بود

 

از قد بلند یار و زلف پستش

وز نرگس بی خمار بی می‌مستش

ترسم بکلیسیای گبرم بینی

ناقوس بدستی و بدستی دستش

 

عشقم دادی زاهل دردم کردی

از دانش و هوش و عقل فردم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

میخواره و رند و هرزه گردم کردی

 

جانا من و تو نمونه‌ی پرگاریم

سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چون پرگار

در آخر کار سر بهم باز آریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 12:3  توسط مهران | 

اینم یه شعره دیگه از حافظ خودمون..

حال دل با تو گفتنم هوس استطمع خام بین که قصه فاششب قدری چنین عزیز و شریفوه که دردانه​ای چنین نازکای صبا امشبم مدد فرمایاز برای شرف به نوک مژههمچو حافظ به رغم مدعیان خبر دل شنفتنم هوس استاز رقیبان نهفتنم هوس استبا تو تا روز خفتنم هوس استدر شب تار سفتنم هوس استکه سحرگه شکفتنم هوس استخاک راه تو رفتنم هوس استشعر رندانه گفتنم هوس است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 15:17  توسط مهران | 

داشتم فکر ميکردم چي بذارم برا پست جديد يه دفه يادم از يکي از دروس ادبيات تو دانشگاه اومد.. يادش بخير ترم يک، چه حال و هوايي داشتيم.. رياضي۱ فيزيک ۱ زبان.. ادبيات.. نرم افزار ++C.. خاطره ها داريم

چقدر عوض شديم، چقدر زود گذشت

خلاصه به بهانه ي اين پست تجديد خاطره اي شد..

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند


هر دست كه دادند همان دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند


يك طايفه را بهر مكافات سرشتند
يك سلسله را بهر ملاقات گزيدند


يك فرقه به عشرت درِ كاشانه گشادند
يك زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند


جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بَرِ شيخ مناجات مريدند


يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند


فرياد كه در رهگذر آدم خاكي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند


همت طلب از باطن پيران سحر خيز
زيرا كه يكي را ز دو عالم طلبيدند


زنهار مزن دست به دامان گروهي
كز حق ببريدند و به باطل گرويدند


چون خلق در آيند به بازارِ حقيقت
ترسم نفروشند متاعي كه خريدند


كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كين جامه به اندازه ي هر كس نبريدند


مرغان نظر باز سبك سير« فروغي»
از دامگه خاك بر افلاك پريدند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 15:10  توسط مهران | 
شعر زیر وصف نگاه معشوق هستش..

چه زیبا توصیفش کرده شاعرش

من ندانم به نگاه تو چه رازي است نهان

كه من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان

كه شنيده است نهاني كه در آيد در چشم؟

يا كه ديده است پديدي كه نيايد به زبان؟

يك جهان راز در آميخته داري به نگاه

در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟

چون به سويم نگري لرزم و با خود گويم:

كه جهاني است پر از زار به سويم نگران

ياد پر مهر نگاه تو در آن روز نخست

نرود از دل من تا نرود از تن جان

چو شدم شيفته ي روي تو از شرم مرا

بر لب آوردن آن شيفتگي بود گران

من فرو مانده در انديشه كه ناگاه٬ نگاه

جست از گوشه ي چشم من و آمد به ميان

در دمي با تو بگفت آنچه مرا بود به دل

كرد دشوارترين كار به زودي آسان

تو به پاسخ نگهي كردي در چشم زدن

گفتني گفته شد و بسته شد آنگه پيمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 13:8  توسط مهران | 
سلام دوستان به دلایل نامعلومی مدت نسبتا مدیدی غیبت صغرا(!!) داشتم..

از دیروز داشتم برای پست یک مطلب جدید اندیشه میسوزوندم که دیشب به ناگه شیخ پازوک!! به مناسبت سالروز بزررگداشت سعدی برایمان غزلی اس ام اس نمود.. این غزل به شدت بر دلمان بنشست و بر آن شدیم تا در این پستش قرار دهیم..

 

روزگاریست که سودازده روی توامبه دو چشم تو که شوریده​تر از بخت منستنقد هر عقل که در کیسه پندارم بودهمدمی نیست که گوید سخنی پیش منتچشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنیزین سبب خلق جهانند مرید سخنمدست موتم نکند میخ سراپرده عمرتو مپندار کز این در به ملامت برومسعدی از پرده عشاق چه خوش می​گوید خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توامکه به روی تو من آشفته​تر از موی توامکمتر از هیچ برآمد به ترازوی تواممحرمی نیست که آرد خبری سوی تواملیک ترسم که بدوزد نظر از روی توامکه ریاضت کش محراب دو ابروی توامگر سعادت بزند خیمه به پهلوی توامکه گرم تیغ زنی بنده بازوی توامترک من پرده برانداز که هندوی توام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 19:33  توسط مهران | 
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدصفیر مرغ برآمد بط شراب کجاستز میوه​های بهشتی چه ذوق دریابدمکن ز غصه شکایت که در طریق طلبز روی ساقی مه وش گلی بچین امروزچنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببردمن این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوختبهار می​گذرد دادگسترا دریاب وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبیدفغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشیدهر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزیدبه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشیدکه گرد عارض بستان خط بنفشه دمیدکه با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنیدکه پیر باده فروشش به جرعه​ای نخریدکه رفت موسم و حافظ هنوز می​نچشید

"حافظ"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 18:20  توسط مهران | 

یکی از آرایه های ادبی آرایه ی لب-پیوند هست.. یعنی در طول خواندن آن دولب بالا و پایین مدام به یکدیگر برخورد کنند.

رباعی زیر نمونه ای از این آرایه است.. البته واج آرایی حرف "م" نیز در این رباعی مشهود است.

 

موی مه ما به بوی ما بویا به                  بی او مویم٬ موی ویم  مأوی به

 

ماییم و مهی و آن مه ما با ما               ما با مه ما و مه ما با ما به..

 

 

راستی اگه کسی میدونست این رباعی مال کیه به ما هم بگه.

 

آسمانی باشید..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 12:48  توسط مهران | 

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

 

یک کنج و اشک غم به رخ و سر به زانوان

بر ساز خود به گوشه ی مضراب میزدم

قلبم ز تیر فرقت جانانه ریش شد..

مرهم به زخم این دل بی تاب میزدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 9:55  توسط مهران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید "حافظ"

نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
اینجا کسی جز من و تو نیست
من بر خلاف عده ای از مرگ میترسم
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
جولاي خدا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان